تبليغاتX
الان دیگه میدونم

الان دیگه میدونم

همیشه سکوتم به معنای پیروزی نیست ، گاهی سکوت میکنم تا بفهمی چه بی صدا باختی

آدم های ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچکس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که بوی ناب آدم دارند

حسین پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 17:14  توسط یه بچه و یه اسباب بازی  | 

اینجا ،روز روزش هم که باشد،لبخندی نیست،چه برسد به این روزها،که همه چیز تکرار روز پیش است
و من
کلافه ام،شاید از ماندن،شاید از رفتن کسی،و شاید از همین تکرار پوچ
اما
میدانم که تاب ندارم ،چیزی را عوض کنم،یا بخندم بر همین که هست.
درد من مادرزادی است ، نصیحتم نکنید...
 
سلام
گاهی وقتا دلم میخواد بیام و یه چیزی بنویسم ولی تاصفحه وبلاگ باز میشه تمام خاطرات گذشته مثل برق ازجلو چشمام میگذره و دوباره هزارتا سوال بی جواب و هزارتا علامت سوال بعداز یه چرای خیلی گنده توی سرم(؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
دیگه دلم نمیخوادبه اون روزا فک کنم ..روزایی که میتونستن خیلی بهترازاین سپری بشن اما من با سادگی تمام همشون رو خراب کردم...آیندمو دادم به دست سادگیم...به دست اعتمادم و گذشتم از اون راهی که نباید میگذشتم.
ولی تموم شددیگه..گاهی وقتا به خدا حسودیم میشه...چقد خوبه که همه چیزو میدونه...چقدخوبه که همه آدمها رو با هرنیتی که داشته باشن میشناسه...چقدر خوبه که ازاون بالا همه چیزو میبینه...چقدخوبه که حتی میدونه سرنوشت خاله مریض من به کجا ختم میشه(برای شفای همه مریضا دعا کنیم)...چقدخوبه که خدا به وسعت همه ی این تواناییهاش بزرگ و بخشنده است و چه قدرخوبه که یه همچین خدایی رو داریم.
خداجون کاش گاهی وقتا اونقدربهمون بصیرت و فهم میدادی تا بتونیم اتفاقات ناخوشایند زندگی رو درک کنیم و تحمل.کاش اونقدردلامون بزرگ بود که حتی بزرگترین دلخوریها هم توش مثل یه ذره بود.خداجون کاش یه استثنا قائل میشدی و دیوارای دلمونو ازسنگ می ساختی تا هیچوقته هیچوقت هیچ بی معرفتی نتونه اونو بشکنه..هرچند بعضی از بی معرفتیا دل سنگ رو هم آب میکنه و تاهمیشه زخمش میمونه حتی اگه فراموش بشه.کاش چیزی به اسم خاطره وجودنداشت..کاش فقط توی همین لحظه زندگی میکردیم وهزاران کاش دیگه........چه فایده داره نوشتن وقتی که معرفتی نیست..وقتی که وفا گم شده..وقتی صداقت کم رنگه ووقتی دلی میشکنه
 
ضربه آخر را خدایم زد
آن زمان که برای رفتنت استخاره کردی و
خوب آمد...
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 12:19  توسط یه بچه و یه اسباب بازی  | 

شاعر از كوچه ي مهتاب گذشت...
ليك شعري نسرود!
نه كه معشوقه نداشت!
نه كه سرگشته نبود!
سالها بود دگر كوچه ي مهتاب خيابان شده بود...
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 17:24  توسط یه بچه و یه اسباب بازی  | 

سلام

امروزخیلی خوشحالم پراز انرژی،پراززندگی،پراز احساسات تازه...

امروز بعداز مدت ها دوباره اومدم دفتر....چقد دلم برای اینجا تنگ شده بود هرچند دوباره باید برای یک ماه دیگه برم ....خب زندگیه دیگه...هر ساعت یه سازی می زنه...نمیشه که همیشه یه جور باشه...باید هر جور چرخید باهاش بچرخیم...من که راضیم و خدا رو شکر میکنم.

خیلی دوستت دارم خدا جون و بخاطر همه چیز ازت ممنونم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:49  توسط یه بچه و یه اسباب بازی  | 

سلام امروز بخاطر تو می نویسم(دوست خوبم مریم)

خب فک کنم قبل از هر چیز باید قبولیت رو برای کارشناسی ارشد بهت تبریک بگم

خیلی خوشحال شدم و با تمام وجودم برات آرزوی موفقیت میکنم

برام دعا کن که سال دیگه همین موقع منم مثل تو در حال آماده شدن برای رفتن به دانشگاه باشم

من که همه ی تلاشمو میکنم دیگه هر چی خدا بخواد همون میشه

تنها خداست که می داند بهترین در زندگی تو چگونه معنا می شود....

من آن بهترین را برایت آرزو میکنم...

(راستی بازم به خاطر سوغاتی ها ممنون...اون روزم به من خیلی خوش گذشت)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 18:0  توسط یه بچه و یه اسباب بازی  | 

 من..تو ...ما...یادت هست؟حالا تو...او ...شما...من هم بسلامت

دلم میخواد یه چند خط بنویسم اما نمیدونم باید بنویسم یا نه؟اصلا نمیدونم نوشتنه اینا کار درستیه؟ نمیدونم چرا چند شبه که همش خوابتو میبینم..خیلی دارم سعی میکنم فراموشت کنم ...هم خودتو هم خاطره هاتو..خیلی درک کردنش برام سخته...سجاد چطور تونستی ؟من هیچوقت راضی به عذابت نبودم..هیچوقت ....ای کاش یه جور دیگه رفته بودی.

درخیالم پشت سرت آب ریختم..

نه برای اینکه برگردی..

تا پاک شود هرچه رد پای توست از زندگی

دیروز داشتم کتابامو آماده میکردم که بین اونا قرآنتو دیدم..همونی که برام آوردی...همونی که گفتی همیشه ازش خواستم مواظبت باشه...دوباره بعداز کلی جنگیدن باخودم بهم ریختم..خرد شدم و هزار بار شکستم..تموم اون خاطره ها مثل یه فیلم از جلو چشمم رد شدن.سجاد واقعا چطور تونستی اینکارو بکنی؟چطور؟میشه ی روز جواب این سوالمو بدی؟چطور تونستی اون همه خاطره رو نابود کنی؟ بی وفایی رو کی بهت یاد داد؟هنوزم باورش برام سخته.بعضی وقتا فک میکنم هیچ کدوم از این کارات به اختیار خودت نبوده..آخه تو اینجوری نبودی سجاد .همش فک میکنم کنترل احساست ..عقلت ...رفتارت ..همش دست ی نفر دیگه بود..تنها در اینصورته که میتونم ی کم خودمو توجیه کنم.سجاد من هیچوقت هیچوقت راضی به اذیت شدنت نبودم..راضی به عذابت نبودم ..خدا شاهده که دارم راستشو میگم..حتی اگرم هیچی نداشتی به هر کس دیگه ای تو رو ترجیح می دادم و دادم.پس چرا؟چرا باهام اینکارو کردی؟حقم این بود؟می دونی چه وقتایی عذاب میکشیدم؟وقتی داشتی تلفنی با یکی دیگه حرف میزدی..وقتی با یکی دیگه قرار می ذاشتی....تو نمیگفتیا ولی من حس میکردم بخدا قسم راس میگم..ولی هیچی نمیگفتم..فقط از خدا میخواستم بهمون کمک کنه...من حتی شبا تو خواب میدیدم با یکی دیگه هستی..نخندیا ولی حقیقت داره..یه شب ی همچین خوابی دیدم وقتی بیدار شدم اذان صب بود...کلی گریه کردم ..اون شب برات خیلی دعا کردم.امروز میخوام اون قرآنو بدم به امامزاده ..امامزاده رو یادته؟ی روز اومدی دفتر و گفتی مریم یه امامزاده پیدا کردم خیلی قشنگه... هنوزم اونجا قشنگه سجاد..تازگیا رفتی؟ی دنیا صفاست..ی دنیا پاکیه..همون چیزی که دیگه این روزا بین آدما نیست..گم شده.یادش بخیر ...تو تمام این چند ماه که تو  داشتی با یکی دیگه قول و قرارتو میزاشتی من هر روز می رفتم اونجا و برای رسیدنه بهت دعا میکردم..برای اینکه این امامزاده رو واسطه قرار بدم تا خدا گناهامونو ببخشه...آخه بارها با همدیگه از کوچه امامزاده رد شده بودیمو و اون شاهدعشقمون بودمیرفتم هرروز اونجا و نذر میکردم ..آخه اصلا روحمم خبر نداشت که تو با یکی دیگه... بعد که فهمیدم چقدر از خودم بدم اومد..اما خدا رو شکر..زندگی با آدمایی مثل تو خیلی سخته سجاد خیلی..خدا خیلی منو دوس داشت..هم منو هم مریمو..میدونی چرا میگم کاش ی جور دیگه رفته بودی؟ چون هنوزم صدای اون خانمو(البته من کامل ایشونو میشناسم خیلی بیشتر ازخودت) که اون شب پشت تلفن شنیدم تو گوشمه(سجاد ...سجاد...بگو خانمم میاد...سجاد...سجاد)ای کاش می تونستی بفهمی چ عذابی کشیدم..هنوزم صداش تو گوشمه..شده کابوس شبم این صدا.ی چیز دیگه هم که عذابش کمتر از این نبود دیدن ماشینت دم گلفروشی....آخه از روزی که ماشین گرفتی همیشه عادت داشتم تو خیابون پلاک ماشینا رو نگاه کنم و دنبال ۷۸۹ بگردم تا ببینمت..ولی حالا این شماره هم برام شده ی عذاب ..هنوز شکل گل کاری شده ی ماشینت تو ذهنم پاک نشده...۷۸۹...۷۸۹....۷۸۹.......۷۸۹

من خاطره هامو دوست دارم، يادگاريهامو دوست دارم، هرچند پيشم نيستن و ديگه واسشون كاري نميكنم، اما دلم ميگيره از فكر اينكه حالا پيش يكي ديگه ان، حالم بد ميشه از تصور اينكه وقتي داشتم اون خاطره هاي قشنگو واست مي ساختم چه فكري درموردم ميكردی، و حالا با ورق زدنشون بازم . . .

يادگاريا، خاطره ها، عكسا، من دوستون دارم و ازتون عذر مي خوام كه به هردليلي دست كسي سپردمتون كه امينتون نبود . . .

بگذریم

سلام مریم

میدونم با خوندن این چیزا شاید ی کم ناراحت بشی برای همین گفتم واسه تو هم بنویسم که دیگه این آدم هیچ ارزشی برام نداره..سجاد خیلی وقته که برای من مرده ..اینا هم ی مشت خاطره ی بی ارزشن که دیر یا زود فراموش میشن.من تا وقتی با سجاد بودم زندگی نمی کردم ..خودم نبودم و تو ی دنیای پوچ و تو خالی و بی ارزش دست و پا میزدم..اما الان که اون نیست احساس خوشبختی میکنم ..احساس میکنم دارم زندگی میکنم..خدایی رو که فراموشش کرده بودم حالا دارم تو لحظه ب لحظه ی زندگیم میبینم.

به روز ها دل نبند...روزها به فصل که می رسند رنگ عوض میکنند

با شب بمان ...شب گرچه تاریک است..لیکن همیشه یک رنگ است

دنیا خیلی کوچیکه آقا سجاد...خیلی...خیلیا همدیگه رو میشناسن...

میدونی چیه؟تو حتی لایق این چند خط نوشته هم نیستی

این تو نیستی که مرا از یاد برده ای

این منم که به یادم اجازه نمی دهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند

صحبت از فراموشی نیست

صحبت از لیاقت است

راستی سجاد چرا حتی یه خداحافظی نکردی؟

یا حتی یه معذرت خواهی ؟

(مطمئنم خدا نمیبخشه کسیو که بخواد آرامش کسیو بهم بریزه ، دل یکیو بشکونه یا بخواد با همه احساس یه نفر بازی کنه آخرشم هیچ ...اینو یه دوست ازم خواست بنویسم ...)این دو خط آخریو خودت یه روز تو وبلاگ نوشتی...میتونی بری ببینیش...۲۲/۰۶/۱۳۸۹

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 19:20  توسط یه بچه و یه اسباب بازی  | 

حضورت در کنار من معجزه نبود

نبودنت هم فاجعه نیست

فردا روزِ دیگری برای من خواهد بود

بیشتر از این برایت اشک نخواهم ریخت

نمی بخشمت

ولی فراموشت می کنم

همیشه به همین سادگی از آدمای بی ارزش بگذریم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 11:12  توسط یه بچه و یه اسباب بازی  | 

دوستت دارم

دلم مي خواد خود خواه بشم ؛

دلم مي خواد فقط به خودم فكر كنم مثل اكثر دور و بريهام ،

دلم مي خواد به جاي همه اونهايي كه من ، حضور من ، احساسات من ، نيازهاي من ، و حتي نگاههاي من رو از ياد بردن ، خودم رو به خاطر بيارم ، مي خوام با صداي بلند در گوش خودم فرياد بزنم " من هستم ، من رو ببين " !

دلم مي خواد نگران خودم بشم ، مي خوام بعضي وقتها دلم به حال خودم بسوزه ، دلم مي خواد يك شب سرم رو بذارم روي زانوم و موهام رو نوازش كنم .

دلم مي خواد چشم هام رو ببندم و هيچكس رو دور و برم نبينم . دلم مي خواد ساعت ها جلوي آينه بايستم و با دقت توي چشم هاي خودم خيره بشم . دلم مي خواد با صداي بلند به خودم بگم " دوستت دارم " .

دنبال يك دستمال سفيد قشنگ گلدوزي شده مي گردم ، تا اگه اين بار توي آينه يك دختر تنها  ديدم ، اشك هاش رو پاك كنم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 12:32  توسط یه بچه و یه اسباب بازی  | 

شکرانه

 

داشتم نعمتهايت  را ميشمردم ، نعمت سايه پدر ، مهرباني مادر، دوستاني همراه ،  لبخند هرروزه خورشيد ، لطافت گاه به گاه باران ، آرامش يك لقمه نان بي دغدغه،  يك جرعه آب زلال و خنك ، يك خواب آبي و آرام و...

نعمت دلي اميدوار ، دلي كه خوش نمي شود به گذران بي هدف امروز وفردا، دلي كه اگر هم گاهي بي وفايي مي كند باز شكستن وبرگشتن يادش نمي رود وتو خوب اين را مي داني ،  واز همه اينها مهمتر نعمت تو ، آري نعمت خدايي كه هست ، هميشه بوده وخواهد بود . نعمت زندگي در سايه خدايي كه هميشه و همواره مي توان به او اميد داشت ، اورا دوست داشت ، از او مدد گرفت و بر او تكيه كرد. خدايي كه مي توانم با افتخار فرياد كنم من آفريده اويم ، او خود گل مرا سرشت و به سليقه خود مرا آفريد، در زمان ومكاني كه مخصوص من بود و به هيچ مخلوق ديگري جز من تعلق نداشت، ومن به شكرانه اين لحظه مقدس هماره تو را مي ستايم، تو كه خالق يگانه و بي همتاي مني .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 12:29  توسط یه بچه و یه اسباب بازی  | 

آدمک آخر دنیاست بخند/

آدمک مرگ همین جاست بخند/

دست خطی که تو را عاشق کرد/

بازی کاغذی ماست بخند/

آدمک خر نشوی گریه کنی /

 کل دنیا سراب است بخند/

آن خدایی که بزرگش خواندی/

 به خدا مثل تو تنهاست بخند!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 12:47  توسط یه بچه و یه اسباب بازی  |